من و تو زندگیمون.. چرا اینطوری شد؟

یادگاری زندگیم با تو که یه موقع همه چیزم بودی.. نگه میدارم این نوشته ها رو که فردا که جدا شدیم یادمون باشه چرا ااینطوری شد...

من و تو زندگیمون.. چرا اینطوری شد؟

یادگاری زندگیم با تو که یه موقع همه چیزم بودی.. نگه میدارم این نوشته ها رو که فردا که جدا شدیم یادمون باشه چرا ااینطوری شد...

۱

سلام، اسم من آیداست، ۳۲ سالمه و ۷ ساله که ازدواج کردم، اینجا می‌خوام از زندگیم بنویسم، از مشکلاتی که داشتیم، شاید که کمکی‌ به دیگرون باشه.

 دلم می‌خواد که همه چیزو بنویسم، چه وقتی‌ که تو مقصر بودی چه وقتی‌ که من بودم و قضاوت رو بذارم به عهده خواننده هام. اگه جرات داشتم آدرس اینجا رو بهت میدادم ولی‌ میدونم که مثل همیشه قاط میزنی‌ و شروع به داد و بیداد میکنی‌، ولی‌ کاشکی‌ میشد ، اینطوری حرفهایی که هیچوقت نمیدونستم بهت مستقیم بگم میخوندی و شاید یه کم بهتر منو درک میکردی.

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم . ۱۰-۱۱ سال پیش با خانوادم به خارج از کشور اومدم،اون موقع‌ها دانشگاه شهید بهشتی‌ یه رشته خوب قبول شده بودم و با دوستام تهران زندگی‌ می‌کردم،( ما با وجود اینکه اصالتا تهرانی‌ هستیم، به خاطره کار بابام در یکی‌ از شهر‌های جنوبی زندگی‌ میکردیم).همیشه تو ناز و نعمت، راننده، خدمتکار، خونه ۴۰۰-۵۰۰ متری و خلاصه هیچ مشکلی‌ نداشتم،وقتی‌ اومدیم اینجا مثل بقیه مردم رفتیم سر کار، همون کار میکردیم و از زندگیمون لذت میبردیم، ولی‌ من خیلی‌ تنها بودم، دانشگاه رو ول کرده بودم، زبان نمیدونستم، دلم برای دوستام تنگ میشد، یه چیز دیگه هم که آزارم میداد این بود که یکسال قبل از اومدن به اینجا، یکی‌ از رسیدنت‌های بیمارستان از من خواستگاری کرده بود و خلاصه با هم خوش میگذشت، حالا اومده بودم اینجا، نه کسی‌، نه کاری، نه اون ، ( بماند که من هممون موقع که اومدیم بهم زدم همه چیز رو، از رابطه راه دور خوشم نمی‌آمد، نمیدونستم که چی‌ در انتظارمه) ..